بسم الله الرّحمن الرّحیم

آدم ها پشت سر هم روی یک مدار ساده می چرخند.تکرار می شوند.دور می زنند.

مردها مثل هم، زن ها مثل هم!...

توجیه ها از فرط تکرار منطق شده اند. همه پشت سر هم روی مرز هویت خط کشی شده راه می روند.نه پس، نه پیش. بردگی اقتضای طبیعت!

یادش به خیر! قدیم ها دلمان می خواست قالب ها را بشکنیم، سیّال شویم، بیرون بریزیم.

از هر چه قالب، هر چه قاب متنفر بودیم.می دانستیم که از یک تصویر ثابت بیش تریم، برتریم.

اما این روزها، این روزهای عجیب. خودمان، خودمان را قاب می گیریم و می گذاریم سر طاقچه:"زن"

و چه می پرستیم تصویر ساده ای را که اراده ما در آفریدنش هیچ نقشی نداشته است...

قحطی،قحطی دست هایی است که تصویر خودشان را می سازند.

قحطی دوست داشتنی است که انتخابش کرده ایم نه که او به اقتضای طبیعت ما را انتخاب کرده است.

در این قحطی که زن، خودش را می پرستد، زن بودنش را می پرستد، زینب چه گمشده غریبی است...

برگرفته از کتاب خدا خانه دارد-فاطمه شهیدی